X
تبلیغات
هامی
دلنوشته هایی برای همه ی دارائیم

ذکرت دليل رونق گفتار ميشود

بخت سخن ز ذکر تو بيدار ميشود

گر خار گويد از تو، خودش بوي گل دهد

گر گل نگويد از تو، خودش خار ميشود

هر کس نگويد از تو، به خود ميکند ستم

گاه آدمي به خويش ستمکار ميشود

در کيش ما زکات زبان از تو گفتن است

بي اين زکات، کار زبان زار ميشود

گردد خراب کاش هر آن مانعي که او

بين دل و ولاي تو ديوار ميشود

نازم به خوش سليقگي عاشقي که او

عشق تو را اسير و خريدار ميشود

کامران اسدي حقايقي

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
خدايا شكرت

خداجونم ممنونتم

نمي دونم به دعاي بنده هاي گنه كاري مثه من يه نگاهي انداختي؟

يا به دل شكسته ي مادر ادريس يا سالخوردگي پدرش يا به جووني خودش دلت رحم اومد؟

بهر حال خدا جونم ممنونتم از اينكه دوباره زندگي رو به ادريس مون بخشيدي

از بعد از ظهر تا حالا كه بالاخره خبر قطعي پيوندتو شنيدم رو پاهام بند نيستم

بعد چند بار تا مرز پيوند رفتن و نشدنش ديگه تا پيوند انجام نميشد دلمون آروم نمي گرفت

باورش برام سخت ولي وصف ناپذير بود داداشي

.

.

تو هم باور كن

داداش گلم تو هم باوركن كه ديگه دو سال كابوس دياليزي شدن و از دست دادن كليه هات تموم شد

باور كن كه ديگه تو چله تابستون وقتي همه ي ما آب يخ و هزار جور مايعات خنك مي خورديم

ديگه حسرت يه چيكه آب خوردن به دلت نمي مومنه

باوركن كه ديگه هفته اي سه بار دستت رو واسه دياليز سوراخ نمي كنن

باور كن كه زخم دستت ديگه جوش ميخوره

باور كه كه ديگه زير دياليز گُر نمي گيري و عضلاتت مثه سنگ نميشه

باور كن كه ديگه با يه كم راه رفتن نفست نميگيره و پاهات سنگين نميشه

باور كن كه بازم ميتوني مثه سابق قهرمان وشو يا بقول بابا كه اذيتت ميكرد و ميگفت هونشو بشي

باور كن كه بازم ميتونيم باهم بريم كوه و وقتي من كم آورد تو جور منو بكشي

باور كن خيلي ها برات دعا كردن

باور كن كه تمام شد

ادريسم باور كن كه اين خوشترين خبري بوده كه تو سال اخير بهم دادن

.

داداشي پيوندت با كليه هاي جديدت مبارك



+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

كربلا - غزه - عاشورا - يزيد - كشتار - بيرحمانه - كودك - طفلان مسلم - اسرائيل - ترسو -سران كشورهاي نفت خورعرب... -  مصر - اردن - عربستان-طفل بي گناه- باج - خفه -مرگ- - شجاعت عجيب- نترس - قرباني سكوت- امريكا - وحشي - خون - نماز ظهر عاشورا- اشك - سينه زني - دعا - غزه - غزه - غزه - خشم - غيرت - حسين -جوانمردي - دموكراسي غربي - انسانيت - سرما - بستن اب - بستن گذرگاه رفح - شمر - حسني مبارك - شبهاي عزاداري - شهادت - ميدان كربلا-حمله دوباره




.

واي كه اينروزها چقدر دلتنگم


پس خوشي كي به ما رو مي كنه؟


شريعتي كه خدايش بيامرزد مي گفت:

بزرگترين خوشبختي آدمها بدبختي هاي كوچك آنهاست


خدايا بدبختي هاي كوچك تر به ما ارزاني دار!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 


بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها                              می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...                   دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعموليست رفتار من و شک کرده است               ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات                  می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

                                                          ...

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم                من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز ...                    بعدِ من اما تو راحت‌تر به  خیلی چیزها...

                                                                                     (مرحوم نجمه زارع)
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
اي ماه مهربان
به مهربان من بگو كه محاله
محاله كه روزهامو بدون اون شب كنم
محاله كه هر روز و هر لحظه ي زندگيمو ، بدون عشق اون باطل كنم!!!


 هر لحظه از نگاه دلم می چکی ولی                                    با دستمال کاغذی ام پاک می شوی
تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن                                        در گور خاطرات خوشم خاک می شوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 
نصفه هاي شب آرزوهاست ...
و من اومدم تا ازين دريچه به خدام بگم كه خدا جون ماهم دل شكسته اي داريم

كه خدايا تا دلت بخواد واست آرزو  دارم تا من بگم و تو برام جورش كني
خدايا شنيدم ميگن آرزو بر جوانان عيب نيست ؟ راسته؟
...
چند تا شونو بگم قولشونو بهم ميدي؟
چند تا از آرزوهامو بي كم و كاست و بي چون و چرا برام براورده مي كني؟
....
چشمامو مي بندم و مي گم "خدايا سلاممو بهش برسونو بگو :
شهريار قصه هات كه شدم.... اشكالي نداره!... برات يه عمر خواهم سوخت ، اشكالي نداره !
 اما... اما ...دلم مي خواد بدوني كه از خدام خواستم و مي خوام كه اين آرزومو براورده كنه ، كه تو خوب و خوش باشي و من هم ... من هم.... ولش كن اصلا زياد مهم نيس من هم هيچي !
مي دونم كه اين من ديگه ، زياد هم مهم نيس كه چطور باشه و چي به سرش بياد و ..."
فقط همين ، همينو ازش مي خوام كه تو خوش باشي گلم!
....
دعاي خير و خوشبختي و موفقيت واسه عزيزي كه از تهران هميشه هوامو داشت و برام دعا زياد كرد و خير منو خواست ،نه واسه اين كه دعام مي كرده ، چون خودش به پاكي و صفاي  گُله ، خدايا آرزوهاي اونو هم براورده كن، يه چندتا هم خودم واسش ازت خواستم اونا رو هم...!
......
اخريشه ديگه خدا تحمل كن اين بنده ي پرروي زياده خواهتو !!!
.......
چند تا آرزوي سلامتي واسه عزيزانم مخصوصاً ادريس پسر عمم كه يك ساله داره زجر از دست دادن كليه هاشو ميكشه . خدايا يه كليه هم مي تونه نجاتش بده ، يه كليه هم به آرزوهام اضافه كن!
مي دونم كه اينقدر بخشنده هستي كه نه نمياري!خدايا همه ي مريض ها رو شفا بده!
........
اگه صورت حساب آرزو هام رفت بالا ، خدايا قول ميدم كه اگه يه روزي به جايي رسيدم تا حد توانم تو خدمت به بندهات كم نذارم ، قوله قول !
......
چي خدا جون چي گفتي ؟اين كه قول نيس؟ پس چيه؟
......
اينم آرزوئه؟........ ها؟؟!!
.......
آره ! يه جورايي آره! اينم بله!!!
......
شايد اين هم بيشتر از قول يه آرزو باشه پس اين رو هم....
شرمندتيم خدا جون !! بنده ي ناشكرتيم ، اون هم از نوع پر رو و زياده خواهش!!! چه كنيم ديگه از بس   خوب و مهربون و بخشنده اي ما بنده هات پر رو شديم!!!دوست دارم خدا جونم!!!



تو چه آرزويي داري ؟ هر كي چند تا آرزوي بزرگش رو بگه ؟ هر آرزويي جديدتر و قشنگ تر باشه تو پست بعديم اسم نويسندشو بعنوان نويسنده ي بهترين آرزو مينويسم!!
.....
بقيه هم مي تونن بگن كه آرزوي كي از همه قشنگ تر بوده!!!
 
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 


و من امروز 22 ساله شدم!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 


حق به حق دار رسید و بس !!!

این قهرمانی شیرین بدون استقلالی ها زیاد خوش نمی گذره واسه همین من اونها رو هم در شادیمون شریک میکنم !!!




+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 


تا می کشم خطوط تو را پاک میشوی                                      
 داری کمی فراتر از ادراک میشوی

هر لحظه از نگاه دلم می چکی ولی                                       
  با دستمال کاغذی ام پاک می شوی

این عابران که می گذرند از خیال من                                    
     مشکوک نیستند تو شکاک می شوی

تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن                                      
 در گور خاطرات خوشم خاک می شوی

باید به شهر عشق تو با احتیاط رفت                                  
  وقتی که عاشقی چه خطرناک می شوی



مرحوم نجمه زارع

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
سلام
دفتر یکی از دوستام که گفته بود مطالب طنز رو جمع کرده رو می خوندم که این مطلب که می خوام براتون بذارم کلی بهم حال داد:


موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر بركتی می باشد. سال گذشته پسر خاله ام زیرچرخ تریلی رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون دلیل! من در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كار كنم و اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در كارهای خانه به مادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كند ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشپزحانه می گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این اندازه از هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. من در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان طور خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد، پدرم عصبانی می شود! در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جمع كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره ای خرید كه بسیار بد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه می كند و بشكن می زند. پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوست هایش آب(شراب) و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر .

نِفَهم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
    واسه ی محرم نشد مطلبی بذارم

واسه تمام این روزا نشد

اما امام رضا خیلی گردنم حق داره، دیگه نمی شد تنبلی کرد

...

به عشقش این شعر زیبا رومی ذارم

...

    یا امام رضا تنهامون نذاری !!!

اینو بگم که هر کاری کردم موقع تایپ شعر فونتش بهم نخوره نشد و بالاخره زدم به سیم آخر که یه چیز قشنگ از آب در بیارم ، واسه همین چند ساعتی برای بردنش به قالب عکس روش کار کردم!
امیدوارم هم از شعری که انتخاب کردم و هم از طرحی که زدم خوشتون اومده باشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 



در تمام راه شانه های ماشین می لرزد
سرم را بر آن می گذارم
بیرون هوا سرد است
دارم با دل شیشه ای ماشین پچ پچ می کنم!
یک نفس عمیق...
و لحظه ای بعد...
آه... !

و ... تو

از خانه ی همیشگی ات بیرون می آیی !
و بر سر شیشه دست نوازشی میکشی !
حالا شیشه هم حال مرا می داند!
چشمهای ماشین هم اشکبار است!
...
و من در تمام راه تو را می بینم!!!



لحظه ای بعد
خانه ی دوستم ...
تلفن زنگ می خورد...
الو... سلام...چطوری؟...
...
و من تو را می شنوم !!!




لحظه ای بعد
می روم پای اجاق گاز تا غذایی...
...
در شعله ی سوزان آتش هم تورا می بینم!!!




لحظه ای بعد
با محمد از هر چه به ذهن میرسد حرف میزنم
مثل حرفهای خودم و تو!
می خندیم
...
وچشمانم به یاد خنده های شیرینت بهاری می شود!!!




لحظه ای بعد
می رویم که بخوابیم
چشمانم به سقف دوخته شده
جلوی چشمانم رفت و آمد داری
صورتم نمناک است
...
و تویی که از چشمانم می چکی!!!




لحظه ای بعد
خوابم می برد
...
دارم انگار خواب تورا می بینم!!!




لحظه ای بعد
فردا شده
پاشو نماز صبحه ، نمازت قضا شد ها ، هادی مادر بلند شو نمازت رفت... !
صدایی که خیلی بیشتر از زندگی ام برایم عزیز است!
راستی به تو گفته بودم که چقدر صدایت مرا آرام می کند؟؟؟



لحظه ای بعد

لحظه ای بعد

و در تمام لحظات با منی

درون خانه ی کوچک و ناقابلی

که برای تو می تپد!!!



 
چطور فراموشت کنم؟
مگر آنکه لحظه ی بعدی برایم وجود نداشته باشد تا تو ..!!!


+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 


  

          به فکر گریه هام نباش                                     سهم من از تو همینه

 
          بذار که هر ستاره ای                                       اشکو تو چشمام ببینه

 
         به فکرلحظه هام نباش                                         اگر چه خاکستریه   


         به فکر روز و شب من                                       
اگر چه در به دریه    


         بذار  بباره  بیخیال                                             
ابر چشام  بارونیه    


         بذار که تنها بمونه                                            
دل تو سینه زندونیه   
   

        به فکر من نباش عزیز                                    
من که هنوز به فکرتم     


        من که دیگه  یه عمریه                                      
اسیر  دست غربتم     
    

       به فکر من نباش یه روز                                     
یه روز میام میبینمت        


       یه روز میام بهت میگم                                     
یادت میاد میخواستمت   
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

                                       

۳ سال و نیم به یه چشم بهم زدن تمام شد.روزهای تکرار نشدنی دانشجویی با همه ی سختی های بی نهایت شیرینش ، با همه ی لحظات ناب غیر قابل وصفش ، با همه ی کاستی های یک دانشگاه پر از تبعیضش ...

                                                    

                                                      تمام شد . گل نازم تمام شد

 

امروز هوا سرد و بی روح تر از چند روز گذشتست و من در اتاقی که ترجیح دادم تاریک باشه دستمالی از دل دردهای دل خسته ام رو به سری که حوصله اش از سر رفتن هم سر رفته پیچیده ام!

"

هیچ وقت در طول زندگیم به اندازه ی سکونی که در آن قرار گرفته ام سرد و کسل نبودم و ازون رنج نکشیدم.اون روزهای پر تلاش و تکاپوی دانشجویی رو که مثه نمک روی زخمه رو بیاد میارمو دستمال درد دل های تکراریمو روی چشای توی خواننده می بندم.حالا میتونی بگردی دنبال منه این روزها!

"

از دوران خوش دانشجویی فقط مانده همین ۴ تا امتحان که بخاطر وفور امکانات گرمایشی در قائم شهر گفتن فعلا نیاید که از شدت گرما و آسایش بی حد و حصری که دولت کریمه برای مردم اونجا فراهم کرده می سوزید و از حیرت این همه امکانات هر چی تو این چند سال یاد گرفتید تو مختون منجمد میشه!

"

این علافی هم تموم نیمشه بیایم امتحانامونو بدیم تمام شه بریم پی کارمون ، ببینیم با این " لیس سانس" و سری که احتمالا فقط چند هفته باید باد بخوره بعد دوباره سبز شه به چه ارگانی اعزام میشیم تا ما هم خدمتی بکنیم به این ملت همیشه در صحنه که نگن الکی می گی ایران عشق منه و جون منه و ...اگه نباشه میمیریمو، الهی فدات بشیم ، قربون اون شکل ماهت بریم همه ی ۷۰ میلیون یکجا، چشای گربه ایتو موش بوخوله جیگر طلا و از این قسم فداکاریها و قربون صدقه رفتن های وطن پرستانه که رنجش نصیب ما فرزندان ذکور کشور شده!!!

"

تو بگو بد شانس به کی میگن؟کلی بدو اینجا آموزش کسر خدمت برو و آینده نگر باش و فلان جا فعالیت بکن که ۱۸ ماه سربازیتو حد اکثر با ۶ ماه کسری گرفتن بکنی ۱۲ ماه و کلی تو زندگی جلو بیفتی ، بعد نوبت به تو که برسه خدمت به وطن بشه ۲۴ ماه که اگه اگه اگه بتونی کسری بگیری تازه برسی به خونه ی اول!

"

اینم از شانس ما !

"

چی بگم که غمنامه ی این روزهای ما سر دراز داره...

                       

                         

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد                    عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من              از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت              وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت            دیگر تمام شد گل نازم ! تمام شد

شعر من از قبیله ی خون است خون من             فواره از دلم زدو آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را             شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه نه                 این داستان به نام تو اینجا تمام شد

حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

                       

                             

  بنویس آب، جار بزن نان تمام شد                                                   آن واژه‌های تلخ دبستان تمام شد

 

بابا ، درخت ، داس ،کبوتر ، قفس ، سکوت                                       آقا ! اجازه؟ دیکته‌هامان تمام شد؟

 

یادش به خیر، طعم لواشک ، غرور فقر                                         در جیب آن فرشته‌ی شیطان تمام شد


فکر فرار ساعت یک امتحان سخت                                  با قرمز جریمه، چه آسان تمام شد


بنویس «گرگ آمد» و خط خورد خنده‌ها                                         دیگر دروغگویی «چوپان» تمام شد

 

بنویس   درس آخر  جغرافیای  ما                                                    با نقشه‌ی مچاله‌ی ایران  تمام شد


آقا !اجازه؟ خون شهیدان  چه  می‌شود؟                                   آموزگار:« هیس! پسر جان! تمام شد»

 

 دیروزمان به دغدغه‌ی آب و نان گذشت                                         امروز هم رسید به پایان ، تمام شد

 

شاید در آن کتابکه دارا انار داشت                                                   دنیای عاشقانه ی انسان تمام شد

 

 امّا دلم خوش است که تقدیر تلخمان                                               با فال های قهوه و فنجان تمام شد

 

مانند مشق های شبم ،  بی خیال شهر                                        این  شعر هم  کنار خیابان تمام شد... 

                              

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

«معجزه»

او قول داده بود که لیلا نمیرود

مال من است ، بی من ازاینجا نمیرود

او قول داده بود آدم وحواش می شویم

سوگند خورده بودکه فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

که عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

ایوب را بخاطر ما آفریده است

کشتی نوح را طرف ما کشیده است

ترسی نداشتیم که از بت پرستها

مردی تبر بدست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی منطق منی شعور منی

آخر خداست هر چه بخواهدچه خوب، بد

بی اذن او كه رود به دریا ؟ نمیرود

اما عجیب رفت و به دریا رسید ورفت

بر صورت زمخت زمین خط کشید ورفت

فردا رسیده است تورفته ایی بدون من

حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید ، آدم و حوا تمام شد

«لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد

دیگر تمام شدگل نازم تمام شد»

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

موسی عصاش را سرما ها شکست ورفت

باهردو دست زد سرمان راشکست ورفت

وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود

از روي عرشه ، نوح خودش را به خواب زد

ایوب برخلاف همیشه عجول شد

آتش زد برمن وباران نزول شد

قوم یهود بود سراسرشلوغ بود

عیسی زبان گشود که مریم دروغ بود

مرد تبر بدست مرا ترک میکند

تنها بت بزرگ مرا درک میکند

موسی عصای معجزه اش راغلاف کرد

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

ديگر خودم به جاي خدا خالق توام

از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقرأ بنام هرچه نمیدانی از غزل

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقرأ بنام لیلی و مجنون که قرنهاست

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی

چشم حسودکور، تو ناموس عالمی

از ابرها بخواه كه باران بياورند

حالا بلند شو همه ايمان بياورند

ازسرزمین ابرهه تا فیل میوزد

از روشنای چشم توانجیل میوزد

حالا حجاز دامنه ي روسری توست

این سرزمین بچگی ومادری توست

با پیروان واقعیت خالصانه باش

تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بيت المقدس تو همين چشمهاي توست

عشق ، آفريدگار تو هست و خداي توست

دور خودت بگرد وخودت را طواف کن

دور آن لبان صورتیت اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت

حسین پارسا

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

   

من چرا آمده ام روی زمین؟

 

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار،

 

شدم منزل خویش.

 

منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند،

 

توی یک شهر غریب.

 

فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . .

 

با شما هستم من!

 

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

 

من چرا آمده ام روی زمین؟

 

شده ام بازیچه؟       که شما حوصله تان سر نرود؟

بتوانید خدایی بکنید؟    و شما ساخته اید این عالم،

با همه وسعت و ابعاد خودش،    تا به ما بنمائید،

قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا،     ما همگی ترسیدیم!          به خداوندیتان تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،

چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

و به ما رحم کنید،    و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،

حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست،     چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،

همه چیز از بخت است!         شده ام من آدم،

اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم،        قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده !   آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار.

قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،

پدرم این بوده، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!

راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !  

هرچه شد قرعۀ من این آمد!

راستی باز سؤالی دارم، بنده را عفو کنید.

توی آن قرعه کشی،ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست  

ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.

چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!

ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق

نمودی بنده!

عجبا!    عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟

می شود دست زِ من برداری؟           بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!

این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم.

صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق،

نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف!        کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد.        کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،

از دل خلوت شب،

از درون خود من.

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،هرچه را می بینی،

ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است.من فقط ناظر بازی توام.

منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،       زِته دل، زِ درون،

خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

در همان لحظۀ آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟

دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش،

همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست،  تورا می خواهم،

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

دیر بازی ست به من سر نزدی!

نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

" من چرا آمده ام روی زمین؟

باز هم یادم باش!         مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . !

خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم به خدا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

راهش پر رهرو باد

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
 

آهنگ دلا امشب در ادامه مطلب قرار داده شده است در صورت تمایل به مشاهده ی این نماهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

              

 

باران و چتر و شال و شنل بود ما دو تا                        جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو تا

 

وقتی نگاه من به تو افتاد  ،   سرنوشت                        تصدیق گفته های  "هگل " بود و ما دو تا

 

روز قرار اول و میز و  سکوت  و چای                        سنگینی   هوای  هتل  بود   و  ما   دو   تا

 

افتاد  روی  میز   ورق های  سرنوشت                        فنجان و فال و  بی بی و دل بود و ما دو تا

 

کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان                      در کوچه ساز و تمبک و کل بود و ما دو تا

 

                                                       .............

 

  تا  آفتاب  زد  همه  جا  تار  شد  برام                           دنیا چه قدر سرد و کسل بود  و ما دو  تا

 

  از خواب می  پریم که این ماجرا فقط                          یک  آرزوی  مانده  به  دل بود و ما دو تا

 

 

 

 

** مرحوم نجمه زارع **

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

             

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک


شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک


آسمان آبی و ابر سپيد، برگهای سبز بيد


عطر نرگس، رقص باد،
نغمه شوق پرستوهای شاد


خلوت گرم کبوترهای مست...

 

نرم نرمک می رسد اينک بهار، خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها


خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها


خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز


خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز


خوش به حال جام لبريز از شراب


خوش به حال آفتاب


ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم


ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار


گر نکوبی شيشه غم را به سنگ


هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

                                                 فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

چشم چشم یه گریه

گریه ام ترکید وبُغضی                      دردوچشمم حلقه زد

هق هقم ساکت تر از                      ربارِ دیگر داد زد

بُغض هایم باد کرد و                     گریه ام شد منفجر

قلبم آري چاك خورد و                             ناله ام شد منتظر

زخمِ دل را , آب کردم                         از دو چشمم زد بُرون

زخم , دل را آب کردش                         آه , کردم از فُسون

چشم آبی ! تو غمیُّ تو مَّنی                       چشم ؛ آبیُّ غمیُّ دو نَّمی

((هامی))

12:45 و 6 بامدادِ جمعه 31/4/84

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

    

 ...........

 

چه جوری باید بهش می گفتم تا باور کنه؟

 

فکر می کردم هیچ وقت مصداق جمله ی   .. فلانی تو باغ نیسته ..  نشم ، آخه

 

 معمولا این جور آدما یه چیز کم دارن ، اما حالا فهمیدم که برعکس یه چیز هم زیاد

 

دارن : اونم مشغله ی ذهنیه

 

 :

 

نمی تونم فکرشم بکنم  که اون روزی ( که بعدا بهم گفتن ) بر من چه می گذشته و ذهنم

 

 درگیر چی بوده که باعث شد اون کار عجیب از من سر بزنه ، آخه سابقه نداشت

 

 که ...       .

 

 :

 

 

اگه سال رو به سه قسمت تقسیم کنم و قرارباشه از بین اتفاقات تلخ هر دوره سه تا از

 

 اون ها رو نام ببرم باید بگم این اتفاق یکی ازهمون سه اتفاق تلخ ِکه تحملش برام به

 

 نسبت اتفاقات دیگه سخت تر بوده.

 

وقتی که ازت شنیدم که بهتون گفته بودم     .....   باشه خدمت می رسم .... اما

 

 

 گذاشتم و رفتم و...

 

ای کاش می شد برگردم به اون لحظه تایادم بیاد که چی شد که من رفتم و...  شرمندگی...

 

:

 

یکی ازصمیمی ترین دوستام همیشه بهم میگه : ولش کن بابا !! چه اهمیتی داره که

 

 

 اینقدر خودتو ناراحت می کنی؟!!!

 

 

اما باید بگم که متاسفانه یا خوشبختانه برام سخت ترین چیز تو زندگی اینه که ببینم

 

 کسی از دستم ناراحت شده !!!

 

 :

 

 آره بعدا فهمیدم ازم ناراحت شدی اما هر چی فکر کردم که یادم بیاد که ..   کی؟

 

 

  چرا ؟ چه جوری؟  وحتی الان که دارم مینویسم هم یادم نمیادکه تو کدوم باغ سیر

 

 می کردم و به قول بچه ها گیرکدوم عقد معلقی بودم ؟با اینکه بهشون جواب دادم 

 

( بر اساس گفته های خودش،چون من که هنوزهیچ تصویری ازاون لحظه به ذهنم

 

 نمیاد ) حرف زدم و...اما مث اینکه نمی دیدمش که داره باهام حرف میزنه ؟؟؟؟!!!!

 

نمیفهمیدم که چی دارم می گم؟؟؟؟؟!!! و.....

 

بعضی ها رو میشه گفت ولش اما بعضی های دیگه رو اگرچه برات فقط یه همکلاسی

 

هستن اما وقتی اونها رو به بزرگی ِ شخصیت و متانت بشناسی ،  گلایمندی و ناراحتی

 

اونها رو از دست خودت نمی تونی بگی ولش!!!

 

 

:

 

 

وقتی که بهم گفتی که من چه کردم نمی دونی که چقدر خجالت کشیدم و هر چی سعی

 

کردم که بگم باور کنید که تقصیر و عمدی در کار نبوده ، اما مث اینکه نشد...

 

ای کاش اگه نمی بخشیدی ، حرفم رو باور می کردی که هامی هم می تونه که تو باغ نباشه.

 

می دونم که اینها رو هرگز نخواهی خوند ، اصلا بلاگم مث حال صاحبش دیگه رونق

 

نداره واسه همین نتنها تو ، شاید هیچ کس ِدیگه ای هم نفهمه که بر من چه گذشت ؟؟

 

اما نوشتم که پیش وجدان خودم برای چندمین بار و( اینبار کتبا ) ازت عذربخوام !!!!!

 

                                                             

                                                                  امضا: از باغ رفته ای بر باد رفته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

 

من از کودکی عاشقت بوده ام                  قبولم نما گرچه آلوده ام

 

  

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 
+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
 

      از در درآمدی و من از خود به در شدم

 

                                                               گویی کزین جهان به جهانی دگر شدم

 

 

             

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

هر چه می خواهد دل تنگت   (( نگو )) !!!     

 

 آخه به مگس گفتن مگس ، پوست ملت رو کند اگه می گفتن بگز چه میکرد ..... اون بازی کن؟!! 

 

اين پست رو گذاشتم كه تو بنويسيش از هر چيز و هر كس كه مي خواي بگي  مي توني ........

 

   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

 

 

 

من آتش ِ سرخ ِ اِنقلابم

 

من وحشت ِتند ِسیل وآبَم

 

 

 

با عشق  علی خون خدا را خواهم

 

با قسط علی عدل خدا را خواهم

 

 

 

خوردی دو سه نان به نرخ امروز امّا

 

بیرون کشم از گلوی تو آن نان را

 

 

 

آن  صندلی ریاستَت کشته تورا

 

دستِ تّو به زیر میز رفته است چرا؟

 

 

 

این مال ِ نه من ، نه مال ِ تو ، مال ِ همه است

 

دستت رو بکش ز ِمال مردم ای پست

 

 

 

گر دست زنی به دست تو خواهم زد

 

آن آهن ِ داغ و سرخ را خواهم زد

 

 

 

من گردن نان به نرخ ها خواهم زد

 

من نام ِ علی به آسمان خواهم زد

 

 

 

((هامی))

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

 

میلاد سرور زنان بهشت است !

 

 و که مریم پاکدامن به احترامش سر تعظیم فرو می آورد !

 

و کوثری است از بهشت!

 

....

بپاس بزرگی ها و مهربانی های مادرم شعری که سال قبل برایش سرودم رو در

 

این روز بزرگ به او تقدیم می کنم !

 

 

 

 مادرم

 

 

 

مادرم ،  مخمل زیبا و لطیف

 

مادرم ، عشق ِ نظیف

 

 

 

 

مادرم ابر بهاری

 

مادرم کاری ِ کاریِ

 

 

 

 

مادرم سایه ی طوبا

 

مادرم قند و مربّا

 

 

 

 

مادرم رحمت اللّه

 

مادرم ! تو هستی زیبا

 

 

 

 

مادرم شمس ِمحبّت

 

مادرم بر سر جنت

 

 

 

مادرم ! گرمی خونه !

 

هادی بی تو نمی مونه

 

 

 

 

دل تو مثل حریر

 

پسرت بی تو میمیره

 

 

 

 

با تو ردپای ِ هیچکی

 

تو دلم جا نمی گیره

 

 

 

 

وقتی که می ری بخواب

 

خونه ام می شه خراب

 

 

 

 

مادرم نری سفر

 

بی تو میشم در به در

 

 

 

 

مادرم ! چشای من

 

فرش سرخ پای توست

 

 

 

 

چشمه ی حیات من

 

اون نگاه ناز توست

 

 

 

 

مادرم ! صدای تو

 

تپش ِ قلب منه

 

 

 

 

مادرم ! دعای تو

 

بیمه ی عمر منه

 

 

 

 

مادرم ! تو رو می خوام

 

که تویی برام همه!!!

 

 

 

 

تقدیم به مادر عزیزم

 

((هامی))

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وكالت و سياست رو دوست دارم

سوم راهنمايي نمايندگي مجلس ،

و در اول دبيرستان حقوق رو انتخاب

كردم ، حالا مدتیست که از رشته ی

حقوق فارق التحصیل شدم!

امید وارم روزی در جایگاهی قرار بگیرم

که بتونم دردی از از درد های

این مردم رو علاج کنم.

پیوندهای روزانه
تبدیل نوشته های شما به صدا

شب امتحان
بدون شرح 2!!!
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
گاو مشت غلام حسين
هامي يعني چه؟
تست عشق
داشتن فن آوري هسته اي حق ماست!!!!
جو آغوش تو برفی است
تست اعصاب
آرایش تو کلاس ؟؟؟؟!!!!!!
دختر زشت
(( ترم اوّلي ))
وقتي هادي ترمك بود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
هيركانيا!!!
سکوت!!!
پیله!!!
گاهنامه ای برای دلتنگیهایم!!!
محمد نوروزی!!!
فانوس
دختر کُشون
سارا و سیا
سایت علی حاجی پور
سايت رسمي گل آقا
سايت كامران نجف زاده
سايت احسان خواجه اميري
صاد
كاريكاتور!!!
املت دسته دار!!!
انجمن طنز!!!
طالع بيني!!!
هفت شهر عشق
وندا
کد اهنگ وب
بانک مقالات حقوقی
فرم دادخواستهاي مختلف!!!
مركز دانلود مقالات حقوقي
دانلود ایبوک و کتابهای رایگان فارسی(سایت قفسه)
کتابهای فارسی رایگان
آژانس عکس ایران
گالري عكس راه ابريشم
سایت استان گلستان
طبرستان و گرگان
بی تو مردم
آهنگ ماندگار ابی
دانلود تمامک البوم هاب خوانندگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM